پیوندها درباره سایت ارتباط با ما
   
پنجشنبه 23 آذر 1396

           
میزگرد ایثارگران و خانواده شهدای ادیان توحیدی در خبرگزاری بسیج پرس:
تاریخ : 07/بهمن/1394 - 13:24 کد خبر : 68960

از شهیدی که آقای گل المپیک آشوریان بود تا آزاده ارمنی که سپاهی مزدور خوانده شد

بسیج پرس - میزگرد ایثارگران و خانواده شهدای ادیان توحیدی در خبرگزاری سپاه حضرت محمد رسول الله(ص) تهران بزرگ «بسیج پرس» برگزار شد.


از شهیدی که آقای گل المپیک آشوریان بود تا آزاده ارمنی که سپاهی مزدور خوانده شد

به گزارش بسیج پرس؛ نشست ایثارگران و خانواده شهدای ادیان توحیدی در خبرگزاری سپاه حضرت محمد رسول الله (ص) تهران بزرگ «بسیج پرس» برگزار شد.

در این نشست صمیمی، ایثارگران و خانواده شهدای ادیان توحیدی به بیان خاطرات و نکاتی پیرامون حضور پیروان ادیان توحیدی در سال های دفاع مقدس پرداختند.

در ابتدای این نشست حاضرین ضمن معرفی ایثارگری های پیروان ادیان توحیدی در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، با معرفی و بیان سوابق ایثارگری، گزیده ای از خاطراتشان را بیان کردند. در قسمت بعدی نشست هم به بیان نظر خود پیرامون برگزاری یادواره شهدای ادیان توحیدی و نقش آن   در شکل گیری وحدت ملی و انسجام ادیان توحیدی در جمهوری اسلامی ایران، پرداختند. در بخش پایان نشست هم نظرات حاضرین در مورد دیدارهای رهبر معظم انقلاب با خانواده شهدای ادیان توحیدی بیان شد.

آلفرد؛ قهرمان  با اخلاق میدان ورزش و جهاد/ روایت دوشکایی که با مهارت آلفرد بکارگیری شد

پیتر لازار، پسردایی شهید «آلفرد سرگیز اردوشاهی» از شهدای جامعه آشوری با بیان خاطرات خود از این شهید دفاع مقدس، گفت: ایشان در زمان جنگ، سال ۶۴ دوره آموزشی را در پادگان ۰۵ کرمان بودند و بعد از گذراندن سه ماه دوره آموزشی به گیلانغرب و منطقه سومار رفتند و در عملیات کربلای۶ به شهادت رسیدند. این شهید ورزشکار و فوتبالیست بود و در سال ۵۶ به تیم ورزشی ستاره‌آشور پیوست. در سال ۶۴ بعد از مدتی که از حضورش در جبهه  می گذشت در بازی های نیسان که المپیک آشوریان بود شرکت کرد و با زدن  ۹ گل آقای گل بازی های نیسان شد و از رهبر آشوریان جهان هم که در ایران حضور پیدا کرده بود؛ جامی را به عنوان آقای گل آشوریان گرفت. مدتی بعد هم که مرخصی ایشان تمام شد به جبهه اعزام شد و در ۱۷ بهمن ۶۵ به شهادت رسید. آلفرد خیلی متواضع بود و چون که روحیه ورزشکاری داشت، همیشه دوست داشت که همه با هم خوب باشند و هیچ موقع حتی جایی مثل میادین ورزشی و یا در جمع دوستان خودش هیچ وقت تنش را قبول نمی کرد. دوستی و رفاقت و مرام ورزشکاری همیشه در اخلاقش وجود داشت.

در جبهه هم همین گونه رفتار می کرد؛ فرمانده اش که در مراسم شهادت ایشان آمده بود و سخنرانی می کرد، این طور تعریف می کرد که شهید در خط دوشکاچی بود؛ ایشان ۲۴ ساعت پست داده و نخوابیده بود، فرمانده اش به او می گوید که آلفرد شما برو استراحت کن و یکی دیگر جایگزین شما می شود. در این موقع عملیات شروع می شود و  دوشکا گیر می کند، بلافاصله فرمانده اش می گوید که بروید آلفرد را بیدار کنید می گویند که 10 دقیقه نیست که خوابیده، فرمانده می گوید که فقط رمز این اسلحه دست آلفرد است. وقتی بیدارش می کنند و می گویند که فرمانده صدایت کرده و می گوید که تیربار گیر کرده و سریع خودت را برسان، خودش را می رساند و تنها کاری که می کند این است که بلافاصله می گوید بشکه گازوئیل را بیاورید، تیرها را توی گازوئیل گذاشته بود که چرب شود و بعد شروع به تیراندازی کرده بود. دوشکا شعله پخش کن بزرگی دارد و به همین خاطر موقع شلیک، گرایش را می گیرند و به پشت سنگرش شلیک می کنند که ترکش به مخچه او می خورد و همان جا شهید می شود.

بعد از زنده ماندن در جنگ، معنی امداد غیبی را فهمیدم/ از ماشین ما به غیر از صندلی و یک فرمان چیزی باقی نمانده بود

رستم خرم دین، جانباز و آزاده زرتشتی دفاع مقدس هم به بیان خاطرات خود از دوران حضور در جبهه و اسارات پرداخت و گفت:  بنده در سال ۱۳۶۶ با آموزش درجه داری و رسته گشتی شناسایی و گشتی رزمی ۱۱ ماه در خط مقدم حضور داشتم، البته اسمش خط مقدم بود و روزهایی حتی جلوتر از خط مقدم هم می رفتم. بعد از اسارت هم که در خاک عراق بودم و بعد از ۲۷ ماه به عنوان مفقودالاثر وارد خاک ایران شدم. دوران حضورم در جبهه همه اش خاطره است ولی خاطره ای که می خواهم تعریف کنم، خاطره روزی است که من اسیر شدم. رزمنده ها در منطقه در مورد امداد غیبی زیاد صحبت می کردند ولی ما نمی دانستیم که امداد غیبی به چه معنی است. وقتی در عملیات تک عراقی ها شروع شد، ما نزدیک دو ساعت جلوی عراقی ها ایستادیم و دیدیم که از پشتیبانی چیزی برایمان نرسید و توپخانه هم کار نمی کرد. فرمانده مان گفت که خرم دین برو از عقب منطقه مهمات بردار و بیار، من و یکی از راننده هایمان به نام باقری رفتیم که مهمات بیاوریم و دیدم که پشت موقعیت ما شیمیایی زده بودند و تمام بچه ها شهید شده اند.

ما از منطقه شیمیایی شده رد شدیم و به درون زاغه مهمات رفتیم و دیدیم به جز گلوله آرپی جی ضد تانک، چیزی نداریم. گفتیم همین هم غنیمت است و ۲۰ جعبه آرپی جی را عقب وانت تویوتو گذاشتیم و به سمت خط آمدیم. موقعی که به خط رسیدیم و هنوز ترمز نزده بودیم، یک خمپاره ۱۲۰ آمد و درست روی وانت ما اصابت کرد. یک آن، همه چیز سیاه و دود شد و فقط من شنیدم که یکی از بچه ها گفت، جناب سروان، خرم دین و باقری شهید شدند. کسی فکر نمی کرد که سالم از آنجا بیرون بیاییم، وقتی دودها تمام شد، دیدیم از ماشین هیچ چیزی به جز یک صندلی و من و راننده نمانده است. راننده هم فقط یک فرمان خالی دستش بود و کلا همه چیز ماشین از بین رفته بود و فقط ما سالم مانده بودیم. با آن مقدار کم مهماتی که برایمان باقی مانده بود جلوی عراقی ها ایستادیم و وقتی که دیگر مهماتمان تمام شد، تانک های عراقی وارد خاکریز نیروهای ایرانی شدند و خط ما را گرفتند که آنجا به اسارت درآمدم.

بعد از دوران اسارت از طرف انتشارات روایت فتح به بنده مراجعه کردند و گفتند که ما خاطرات اسرای مختلفی را داریم ولی خاطرات یک اسیر اقلیت های دینی در اردوگاه عراقی ها که به عنوان مفقوالاثر هم مطرح شده باشد را نداریم که من هم خاطراتم را تعریف کردم  و در کتابی با عنوان «دوره ی درهای بسته» به چاپ رسید.

اسیری که وعده های منافقین نتوانست او را فریب دهد

آرمان بندری از اسرای جامعه آرامنه که در ۲۹ خرداد ۶۷ در یکی از عملیات های منافقین در منطقه مهران به اسارت در می آید به بیان خاطرات خود از حضور در جبهه و دوران اسارات پرداخت و گفت: بنده در پاسگاه دوراجی عراق اسیر شدم. من در رسته تانک در یکی از پادگان های نظامی شیراز دوره دیده بودم، بعد از آنکه به جبهه اعزام شدم، رسته من عوض شد و در رسته مخابرات انجام وظیفه کردم. چون گروهبان سه بودم و من را به عنوان  یک سرباز جدید تهرانی می شناختند، با دوستانی که آنجا بودند و سابقه بیشتری داشتند، یک مقدار بگو مگو داشتیم ولی ما زیر بار نمی رفتیم. گردان معمولا چند کیلومتر از خط دورتر است. به این ترتیب که اول خط مقدم و بعد هم توپخانه و بعد از توپخانه هم رسته های تانک و گردان حضور دارند. من در گردان مسئولیت رسته مخابرات را داشتم، قرار بود از طرف رسته ما مرکز مخابراتی مابین خط و گردان در  نزدیکی خط ایجاد شود.

فرمانده رسته به من گفت یا برو آنجا یا از رسته ما خارج می شوی. گفتم من می روم جلو. من را با یکی از دوستان مسیحی به نام اوهان یاری جانیان و یک از بچه هایی که خاطی بود به عنوان تبعیدی جلو فرستادند و ما به مرکز مخابرات رفتیم و شروع به کار کردیم. جایمان هم خوب بود، چون دیگر کسی با ما کاری نداشت ولی منطقه خیلی ناامن بود. چون ما در مخابرات بودیم، همیشه در بی سیم گزارش می آمد که منافقین در صدد ناامن کردن منطقه هستند؛ ولی فکر نمی کردیم که آن ها خودشان بتوانند حمله ای انجام دهند. ولی آتش تهیه شان خیلی قوی بود و خصوصا در هفته آخر، خیلی منطقه را زیر توپخانه سبک و سنگین و خمپاره های گرفتند و در تاریخ ۲۹ خرداد سال ۶۷ که مقارن با عملیات نظامی آن ها بود، به منطقه عملیاتی مهران حمله کردند. ما در پاسگاه دوراجی حضور داشتیم، این پاسگاه  یک برآمدگی و تورفتگی در خاک عراق بود و یک حالت سوق الجیشی و استراتژیک داشت. ما زیر تپه بودیم و بالای تپه، بچه های دیده بانی بودند و پایین هم دسته های یک و دو و سه تانک و نیروهای گشتی شناسایی قرار داشتند. ما مسئولیت داشتیم که وقتی دستوری از مرکز یا گردان می آمد، آن را سریعا به اطلاع رسته ها می رساندیم.

عملیات که شروع شد، آ‌تش تهیه خیلی قوی ریختند و نیروهای دیده بان با دوربین های دید در شب دیدند که یک ستون زرهی منظم پیش روی می کند و فکر می کنند که عراقی ها هستند. دستوری به عنوان عقب نشینی نداشتیم، بچه های گشتی شناسایی هم وقتی دیدند که واقعا منطقه ناامن است و خیلی شدید آن را می زنند، رفتند و  فقط ما ماندیم و یک سیم رابط بین یکی از رسته های تانک. بی سیم کار نمی کرد ولی اف ایکس داشتیم که مرتبا به ما  گزارش می داد که وضعیت چگونه است. تا لحظه آخر گزارش را با همان تنها سیمی که برایمان مانده بود می دادم. ما مانده بودیم با آن یک سیم و آن طرف چه کسی مانده بود، نمی دانم. بعد از آن یک مقدار آتش تهیه خوابید ولی ما تجربه نداشتیم و نمی دانستیم که گویا آن ها پیشروی کرده  و آتش تهیه را به پشت منتقل می کنند. به دوستم اوهان گفتم اگر می خواهی شما برو. اوهان گفت نه من می مانم، بعد یکی از برادران مسلمان که با ما بود، دو شب قبل از عملیات خواب دیده بود که دارند او را با چاقو می زنند؛ منتظر مرخصی گرفتن بود، مرخصی اش آمد و رفت، فقط من و اوهان در آن جا  ماندیم.

در آن منطقه پشه های ناقل بیماری خیلی ریزی بود و بچه ها سالک گرفته بودند، ما از انبارمان پشه بند گرفته بودیم و در تخت خواب هایمان نصب کردیم و می خواستیم یک شب راحت بخوابیم که دشمن عملیات کرد. ساعت ۱۲ شب بود که من یک نفربر زرهی سیاه و خیلی تمیز دیدم و احساس کردم مشکوک است. ما هم  زیر تپه بودیم و راه در رو هم نداشتیم.  یک طرف تپه است و یک طرف هم آن ها هستند که به طرف گردان ما سرازیر می شوند. من به رسته تانک گزارش دادم و گفتم که یک نفربر زرهی می بینم؛ آن ها گفتند که احتمالا آمبولانس نیروهای خودی است. پنج دقیقه بیشتر نگذشت که دیدم چهار پنج تا بی ام پی تمیز می آید و یک پرچم هایی روی آن است، ما گردان ۱۶ زرهی تانک بودیم و  تانک های  چیفتن انگلیسی  زمان شاه را داشتیم. دیدم که این تانک ها به ما مربوط نمی شود و بی ام پی هایی تمیز و شسته و رفته است که انگار تازه از کمپانی بیرون‌آمده است. دوباره زنگ زدم و اطلاع دادم که گفتند نیروهای خودی هستند. آن موقع ما تجربه نداشتیم و وقتی الان فکرش را می کنم، می گویم که نکند آن طرف خط، فردی منافق بوده و ما را گمراه می کرده است. احتمالا هم همین طور است و کسی هم به جز خودشان نمانده بود و به ما آدرس غلط می دادند. بلافاصله نیروهایشان از  نفربرها پایین آمدند.

ریش داشتم و منافقین من را سپاهی مزدور خطاب کردند!

ما شنیده بودیم قبل از اینکه سنگری را بگیرند، معمولا از دور سنگر را با آرپی جی می زنند و بعد می آیند هرکسی که مرده یا زنده مانده است را جمع آ‌وری می کنند. با خودمان گفتیم، حداقل کاری کنیم که  اگر سنگر را زدند، ما را نبینند و به همین خاطر زیر همان تخت خواب هایی که درست کرده بودیم و به  فاصله دو سه متری سنگر بود، رفتیم. بعد آن ها همراه با تیراندازی مسلسل های سنگین جلوتر آمدند و به سه الی چهار متری ما رسیدند. گفتند که ما می دانیم که شما مزدورها آنجا هستید، تیری به یکی از الوارهایی که جلوی صورتمان بود، خورد که دوستم به آن ها گفت تیر اندازی نکنید، ما اینجا هستیم. وقتی این جمله را گقت، آن ها دیگر تیر اندازی نکردند و ما دست هایمان را بالا بردیم و بیرون آمدیم. من هم تاحالا ریش نگه نداشته بودم، آن وقت ریش داشتم و آن ها خیال کردند من سپاهی هستیم. به من گفت سپاهی مزدور و یک چیزهای دیگری هم گفت.

دیگر آن جا متوجه شدیم که آن ها  ایرانی و جزو نیروهای سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین هستند. دو سه نفر بودند، من گفتم اینجا منطقه عمومی ارتش است و ما هم ارتشی هستیم. از این جا اسارت ما شروع شد. همیشه وقتی فرصت بود، پیش بچه های دیده بانی می رفتیم و جاده ای آسفالتی به اندازه 100 متر که  بین ما و عراق مانده بود را می دیدیم، همیشه برایمان جالب بود که ببینیم آنجا چه خبر است و بتوانیم آن طرف را ببینیم.  همین اتفاق هم افتاد و  ما را به آن طرف منقل کردند. فکر می کنم  که چهار تا پنج نفر بودیم و  اولین اسرای بودیم که ما را به  زرباطیه بردند. آن ستون زرهی که بچه های دیده بان دو سه ساعت قبل دیده بودند، هم آمدند.  یک ستون زرهی کامل با  ماشین های آنچنانی و تمیز که انسان  واقعا  از دیدن آن ها تعجب می کرد، آمد و به  داخل خاک میهن عزیزمان رفتند. ما را به زرباطیه که اولین شهر مجاور مهران بود، منتقل کردند. مهران چند مرتبه  بین ما و دشمن دست به دست شده بود و وقتی ما اسیر شدیم چهارمین مرتبه می شد که خوشبختانه آن ها عقب نشینی کردند و مهران دوباره دست نیروهای خودمان باقی ماند.

با شنیدن خبر پذیرش قطعنامه 598 هم خوشحال شدیم و هم ناراحت 

تقریبا دوران اسارت ما همراه با آزمون و خطا بود. امکانات تبلیغاتی منافقین خیلی قوی بود و از نظر تبلیغاتی هرکاری  که می توانستند، انجام دادند. تقریبا یک ماه بعد از اسارت خبردار شدیم که ایران قطعنامه ۵۹۸ را قبول کرده است. از طریق رادیو شنیدیم که حضرت امام (ره) گفته اند که جام زهر را می نوشم. هم ناراحت بودیم و هم خوشحال؛ ناراحت از اینکه چرا در این موقعیت جنگ تمام می شود و خوشحال که بالاخره جنگ تمام می شود. آن ایام منافقین امیال و آرزوهایی برای گرفتن ایران و در نهایت تهران و به دست آوردن قدرت در سر داشتند. فرصتی دو هفته ای برای اجرای قطعنامه باقی مانده بود و هرکدام از نیروهای متخاصم می توانستند هرکاری که می خواهند انجام بدهند. منافقین می خواستند در این دو هفته، برنامه هایشان را اجرایی کنند و به همین خاطر شروع به تبلیغات و عضو گیری کردند. می پرسیدند که شما بچه کجا هستید، فشار روی ما به عنوان اقلیت هم زیاد بود؛ من سعی می کردم طفره برم و پیش آن ها خودم را زیاد ظاهر نمی کردم. روزهای خیلی سختی بود، آن ها به ما  وعده دادند که هرکس علیه نظام ایران عملیاتی انجام دهد، حکم آزادی اش صادر می شود که یا پیش ما می ماند و یا به ایران برمی گردد. این قول را دادند و یک سری افراد هم مجذوب این وعده شدند و متاسفانه از روی ترس و یا مسائل دیگر به آن ها پیوستند. وضعیت ما اصلا مشخص نبود چرا که نه سازمان ملل از ما خبری داشت و نه رسانه ها در موردمان اطلاعاتی داشتند و خانواده هایمان در دو هفته ابتدایی اسارات اصلا اطلاعی از ما  نداشتند و مفقوالاثر محسوب می شدیم. دوران اسارت ما نزدیک به ۹ ماه طول کشید. یک سری از اسرا مقارن با تولد حضرت محمد (ص)، آزاد شدند و ما را هم در روزهای نزدیک به عید سال ۶۷ آزاد کردند.

برادران شهیدی که حلقه پیوند خانواده بودند

وایلت گبرگیزیان، از آشوریان تهران و خواهر شهیدان «چارلیس و روبن گبرگیزیان» به بیان خاطرات خود از برادارن شهیدش پرداخت و گفت: اختلاف سنی برادران شهیدم تقریبا چهار سال است؛ برادر بزرگترم روبن 32 سال و برادر کوچکترم چارلیس 29 سال سن داشت و من هم در فاصله تولد این دو برادر به دنیا آمده بودم. برادرهای من کارمند و هر دو  ازدواج کرده بودند، برادر کوچکترم، چارلیس وقتی شهید شد، یک پسر دو ساله داشت. برادر بزرگترم، روبین هم که دیرتر ازدواج کرده بود، همسرش باردار بود که وقتی پسرش به دنیا آمد، شهید شده بود و فرزند خود را ندید. پدرم تریلی داشت و به او مامویت داده بودند که بار مهماتی را منتقل کند، ایشان چشمش را عمل کرده بودند و برادرانم  به پدر گفتند که چون شما چشمتان را عمل کرده اید و برایتان سخت است، نمی خواهد بروید و در خانه استراحت کنید؛ ما مرخصی می گیریم و  این بار را می بریم. هر دو برادر با هم در تریلی پدرم بودند و بار مهمات سپاه  را به بندرعباس می بردند که در 15 اسفند 63 به شهادت رسیدند. من به همراه پدر، مادر، دو خواهر و یک برادر دیگرم، در این سال ها داغ شهادت برادرهایمان را به دوش کشیدیم. به خاطر آوردن خاطرات شهادت برادرانم، خیلی سخت است. (گریه خواهر شهید) الان هم بچه های برادران شهیدم، بزرگ شده و جوان هستند که یکی از آن ها در استرالیا و دیگری در آمریکا ساکن است.

روبن و چارلیس برادرهای خوبی برای خانواده و خیلی متعهد بودند. برادر بزرگترم، روبین؛ یک مقدار سنگین و آرام بود و زیاد حرف نمی زد. هر دو برادرم از بچگی در دبستان و دبیرستان و حتی دوران سربازی با هم بودند؛ سربازی آن ها  دوران قبل از انقلاب بود، روبین یک سال زودتر به سربازی رفته بود  و بعد هم چارلیز به سربازی رفت. آن ها مرتب با هم بودند و خانواده را خیلی دور هم جمع می کردند. آن زمان، خانه من آزادی و نزدیک فرودگاه مهرآباد بود و بچه هایم کوچک بودند و شوهرم معمولا بیرون از تهران بود؛ وقتی آژیر می کشیدند و وضعیت قرمز اعلام می کردند، برادر کوچکترم، چارلیس؛ خیلی شیطنت می کرد، به من  زنگ می زد و می گفت والیت تو آنجا در سرزمین عجایب هستی، بچه ها را جمع کن و بیا این جا  که پیش خودمان باشید؛ بچه ها هم می آیند و اینجا دور هم جمع می شویم. من می گفتم که من با این سه تا بچه کجا بلند شوم و بیایم؛ می گفت سریع بیا که دور هم باشیم. این برادرم دوست داشت در هر فرصتی همه دور هم باشند و می گفت که همه باید با هم باشیم. وقتی  پدرم چشمش را عمل کرد، آن روزها همیشه آنجا بودیم.  

ما یک خانواده منسجم بودیم و آن ها مثل یک زنجیر خانواده را به هم پیوند داده بودند. محبتی که برادر کوچکترم به من داشت را هیچ وقت فراموش نمی کنم. هر وقت می خواهم از برادرانم صحبت کنم،  گریه می کنم. برادر از همه چیز برای آدم شیرین تر است. وقی این دو برادر با هم به شهادت رسیدند، کلیسای ما قیامت شده بود. به هر حال این ها وظیفه ای که نسبت به مملکتشان داشتند، ادا کردند.

پسری که بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد

خورشید فلاحیان، همسر شهید «فریدون نژادکی» از پیروان دین زرتشت درمورد خاطرات خود از همسر شهیدش، گفت: ایشان تک فرزند بودند و در سال هایی که با هم زندگی می کردیم، اخلاقشان خیلی خوب بود. در بیمارستان ارتش کار می کردند و اوایل جنگ به جبهه منتقل شدند. آن ایام دو ماه در تهران بودند و دو ماه هم برای خدمت به عنوان کمک پرستار به جبهه می رفتند که در منطقه سومار در 7 مهر 62 شهید شد. وقتی همسرم  شهید شد، من باردار بودم و پسر کوچکترم 20 روز بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. چهار فرزند دارم که همه آن ها ازدواج کرده اند.

تصویر برداری وقایع پشت جبهه توسط فیلمبردار یهودی

هارون یشایایی از کلیمیان ساکن تهران درباره نقش کلیمیان در دوران دفاع مقدس، گفت: من هیچ وقت در جبهه نبودم ولی همواره کارهایی در پشت جبهه انجام داده ام. خاطراتی که دوستان تعریف کردند ما را شرمنده کرد که چرا در جبهه نبودیم. ولی شما که آنجا بودید و خاطرات اسارت را بیان کردید و همه شهدا فارغ از دینشان که میهن ما را حفظ کردند، باعث افتخار ما هستید؛ این سخن را باید بگویم که اگر شهامت شما ایثارگران  و شهدای جنگ تحمیلی نبود و اگر همه از جمله مسلمان، مسیحی، زرتشتی و یهودی با هم یکی نبودیم، در حال حاضر سرنوشت ما به شکل دیگری بود. ما قدر شهدا را می دانیم و این که با همه مشکلاتی که اطرافمان در دنیا وجود دارد، زندگی ای همراه با احساس امنیت داریم را مدیون فداکاری شما و شهدای ایرانی، هستیم. از جامعه یهودی، در اولین روزی که عراقی ها به آبادان تجاوز کردند، یک خانواده یهودی به نام بروخیم اسیر شدند و  نمی دانم که در اسارت شما با آن ها ملاقاتی داشته اید یا خیر؟ در اسارت مشکلاتی برایشان پیش می آید و در نهایت آزاد می شوند. معروف ترین شهید جامعه یهودی، مهندس زرینی است که افسر ارتش و درجه دار معروفی بود؛ بعد از ایشان هم حمید نهاوندی است که درجه دار نیروی دریایی بود. به نظر من آنچه که اهمیت دارد و در تاریخ ایران گفتنی است؛ این مطلب است که به یاد داشته باشیم که انقلاب ایران، انقلاب اسلامی بود و رهبر انقلاب هم رهبر دینی مسلمان بود ولی همه پیروان ادیان و همه ایرانی ها در دفاع از ایران هر کسی به سهم و توانایی خودش کمک کرده  است.

موردی که می توانم مشخصاً درباره جامعه یهودی بگویم این است که بیمارستانی به نام بیمارستان سپیر در جنوب تهران داریم که این بیمارستان تمام مدت در خدمت مجروحین بوده است و در اوایل جنگ این بیمارستان از طرف شخص امام (ره) مورد تقدیر قرار گرفت و جامعه یهودی دینش را در این بیمارستان خیلی ادا کرده  است. من چون فیلمبردار و فیلمساز بودم به جبهه رفتم ولی هیچ وقت به عنوان یک رزمنده در صحنه های جنگ حضور نداشتم.  به هموطنان مسیحی و زرتشتی مان افتخار می کنم چرا که تعداد شهدای مسیحی حتی نسبت به جمعیتشان از شهدای مسلمان بیشتر و قابل توجه است. مسیحیان و مخصوصاً ارامنه در جنگ واحدهای متشکل بودند و در دفاع از میهن ما سهم مشخصی داشتند که من از همه آن ها  تقدیر می کنم. باید به یاد داشته باشیم، در 400 سالی که تاریخ ایران از عصر صفویه تا امروز پشت سر گذاشته؛  تجاوز صدام به ایران و دفاع هشت ساله از کشور؛  تنها جنگی بوده است که ما حتی یک وجب از زمین هایمان را از دست ندادیم و  مرزهای ما کاملا حفظ شده است. این را مدیون همه شهدا، رزمندگان، اسرا و همه کسانی هستیم که سهمی در دفاع از سرزمین ما داشتند و به همه آن ها درود می فرستیم.

در دفاع مقدس فیلمبردارانی بودند که به جبهه می رفتند و به  ثبت صحنه های جنگ می پرداختند، بعضی از آن ها اسلحه و دوربین را با هم داشتند که شهدای فیلمبردار ما اکثراً از این جنس هستند ولی  یک عده ای از فیلمبرداران بودند که در پشت جبهه از انتقال مجروحین، اسرا، شهدا فیلمبرداری می کردند و کارشان بسیار سخت و اعصاب خردکن بود و روحیه زیادی نیاز داشت که فردی بتوانند همچین تصاویری بگیرد. بنده جزو این گروه فیلم برداران بودم و در پشت جبهه فعالیت می کردم.

ملت ایران پیروان ادیان توحیدی را از خود جدا نمی داند

بسیج پرس: لطف بفرمایید نظرتان را در مورد یادواره شهدای ادیان توحیدی و نقش آن در وحدت و انسجام ملی بین ادیان و اقوام مختلف جمهوری اسلامی بفرمایید؟

پیتر لازار، آشوری: انسجام پیروان ادیان توحیدی در ایران بسیار عالی است چرا که هیچ وقت ملت ایران، کلیمی، زرتشتی، ارامنه و آشوری را جدا از خود ندانستند؛ چون که وطن برای همه است و برای شخص خاص و جبهه خاصی نیست. ما هم به عنوان جزئی از ایران، در زمان جنگ و در زمان آرامش در قبال وطنمان، وظیفه داریم. از ملت ایران تشکر می کنیم که ما را غریب ندانستند و در همه جا به ما احترام گذاشتند و به یاد ما بودند. این موضوع برایمان افتخار است. ممکن است یک عده از هموطنان مسلمان ما با ایثارگران و شهدای ادیان توحیدی آشنایی نداشته باشند ولی با برگزاری برنامه هایی مثل یاواره شهدا  و دیدارهایی که رهبرمعظم انقلاب با خانواده شهدای ادیان توحیدی انجام می دهند؛ این موضوع بیشتر در رسانه ها مطرح می شود و مردم خیلی بهتر آشنایی کاملی نسبت به جامعه ادیان توحیدی پیدا می کنند.

در دوران اسارت همه فارغ از دینمان، یک ایرانی بودیم

رستم خرم دین، زرتشتی: نکته ای که می خواهم بگویم این است که وقتی من در اسارت نیروهای بعث عراق بودم، آنجا چیزی به اسم مسلمان، آشوری، زرتشتی و ارمنی مطرح نبود وهمه ما یک ایرانی بودیم. بچه ها من را از خودشان می دانستند و می گفتند ما اینجا همه ایرانی هستیم.  برای همین است که من می توانم بگویم خاک ما و ایران عزیزما متعلق به همه ما است. وقتی من از اسارت برگشتم خیلی ها نمی دانستند که پیروان ادیان توحیدی در جبهه حضور داشتند و شهید و اسیر شدند ولی الان همه با مطالبی که رسانه ها منتشر می کنند، این موضوع را می دانند. دفاع مقدس نشان داد که تمام ادیان توحیدی ایران یکپارچه هستند و در کنار هم از کشورشان دفاع می کنند.

هنوز مردم نمی دانند پیروان ادیان توحیدی هم در جنگ حضور داشته اند!

آرمان بندری، ارمنی: در تایید صحبت دوستان می گویم که در زمان اسارت واقعاً مطرح نبود که من مثلاً مسیحی یا کلیمی هستم و این مشکل را نداشتیم، الان هم مشکلی در این زمینه نیست. سه سال قبل که به همراه تعدادی از ارامنه به اردوی راهیان نور برای ادای احترام به شهدای جنگ رفته بودم  در شلمچه از ما می پرسیدند که شما از ارمنستان آمده اید؟! اصلاً نمی دانستند که در کشور ارمنی داریم و فقط شنیده بودند که کشور همسایه ای به نام ارمنستان داریم. گفیتم که نه، ما جزو همین آب و خاک هستیم و در جنگ هم حضور داشتیم و شهید هم داریم. آن ها از جواب ما تعجب می کردند. کم کاری و اغماض هم از طرف تمامی ادیان و هم از طرف صدا و سیما بوده است. نباید به برگزاری این یادواره ها بسنده کنیم و این کار کافی نیست چرا که اکثریت از این موضوع بی اطلاع هستند و حتی در تهران هم خبر ندارند.

عموم مردم نمی دانند که اصلاً فرق یک مسیحی با ارمنی یا  مسیحی و آشوری در  چه چیزی است و نمی دانند که مسیحیت دین است و ارمنی و آشوری نژاد است. در سال های اخیر در زمینه تجلیل از شهدای ادیان توحیدی کارهایی انجام شده است. رهبر انقلاب و اسقفف اعظم ارامنه به خانه های شهدای می روند و  با این کار اعتبار کشور را بالا می برند. عموم مردم باید مطلع شوند که پیروان ادیان توحیدی در جبهه حضور داشته و حتی شهید هم  شده اند. از نظر نسبت جمعیت هم شهدای ادیان توحیدی کم نبودند ولی اکثریت مردم در این زمینه آگاهی ندارند و نمی دانند چه اتفاقی افتاده است  و فکر می کنند که فقط جنگ عراق و ایران و بحث شیعه و سنی مطرح بوده است.

صداوسیما در این زمینه خیلی نقش دارد. من در حال پیگیری هستم که بتوانیم چند نفر از کاراکترهای واقعی ادیان توحیدی مثل یکی از خلبانان هلیکوپترهای کبری که در اصفهان هستند و رشادت های خاصی هم انجام داده اند را  به پی اس و فیلم تبدیل کنیم. باید این حضور را بازگو کرد تا همه بدانند و بفهمند که ما در این کشور، تافته جدابافته ای  نبودیم و جزء همین خاک و آب  و زاده همین مرز و بوم هستیم و به کشور عزیزمان افتخار می کنیم. امیدوارم در یادواره شهدای ادیان توحیدی این مسائل بازگو شود و در این زمینه بتوانیم، مقداری پیشرفت داشته باشیم.

مردم شناخت کافی نسبت به ادیان توحیدی ندارند/ مسلمانان خیلی به ما احترام می گذارند

وایلت گبرگیزیان، آشوری: متاسفانه خیلی از مسیحی ها مهاجرت کردند و حتی خیلی از بستگان من هم رفته اند؛ اکثر دوستان من مسلمان هستند و خیلی هایشان تا به من می رسند می گویند که شما از کجا آمدی؟ می گویم یعنی چی از کجا آمدم؟ من ایرانی هستم! می گویند پس این زبانی که داری صحبت می کنی چی هست؟ می گویم خب قوم من آشوری است. شما اگر کتاب ها را خوانده باشید، می دانید که قوم آشور خیلی در راس بوده، به آن ها می گویم شما تاریخ را نخوانده اید و نمی دانید که قوم آشور چیست؟ یا این که می گویند که شما ارمنی هستید؟ می گویم نه من ارمنی نیستم، من ایرانی آشوری هستم. واقعا این مسائل برای ما خیلی سنگین است که می پرسند شما از کجا آمدید!

 من خودم به دوستان و کسانی که با آن ها آشنا می شوم می گویم که من یک مسیحی آشوری ایرانی هستم. آن هایی که می شناسم، همه برایم  خیلی عزت و احترام قائل هستند. خانه ای که در آن سکونت دارم، هشت واحد است و همه ساکنین مسلمان هستند و فقط من به عنوان یک خانم مسیحی آشوری زندگی می کنم و همه همسایه ها از بزرگ و کوچک خیلی به من احترام می گذارند. برگزاری یادواره شهدای ادیان توحیدی خیلی خوب است.

وضعیت زندگی اقلیت های دینی در ایران، تبلیغات بلندگوهای ضد ایرانی را خنثی کرده است

هارون یشایایی، کلیمی: ما ملت ایران و وطنمان را دوست داریم و حاضریم به خاطرش فداکاری کنیم و دوست داریم سهم خودمان را در دفاع از ملت ایران بدهیم. در شرایطی که تمام بلندگوهای ضد ایرانی در دنیا، راجع به فشار به اقلیت های دینی حرف می زدند؛  موجودیت اقلیت های دینی در ایران واقعا طوری شده که این موضوع دیگر از نوع تبلیغات آن ها حذف شده است. این مسئله بیشتر درباره یهودی ها مطرح است ولی وقتی خبرنگاران می آیند و اجتماعات ما را می بینند، اصلا باورشان نمی شود. امیدوارم با تلاشی که شما می کنید و تلاشی که خود ما می کنیم که ما داریم وضعیت این شناخت بیشتر شود.

بسیج پرس: به عنوان سوال پایانی، نظرتان را در مورد دیدارهای رهبر معظم انقلاب با خانواده شهدای ادیان توحیدی بفرمایید؟ 

خوردن کیک خانواده شهید آشوری توسط رهبر انقلاب بازتاب جهانی داشت

هارون یشایایی، کلیمی: به نظرم آنچه اهمیت داشت و در آخرین دیدار رهبر انقلاب با خانوده شهید آشوری اتفاق افتاد و نکته خیلی مهمی است این بود که ایشان آن کیکی که آوردند خدمتشان را خوردند و این کار خیلی تاثیر داشت. این  موضوع که ایشان به خانه ای رفته اند و کیکی که یک فرد غیرمسلمان مسیحی آشوری پخته است را خوردند؛ بین توده های مردم انعکاسش از همه چیز بیشتر بوده است. این کار خیلی نکته ظریفی برای همه توده های مردم مخصوصا برای مسلمان ها داشت. این قبیل چیزها برای مسیحی ها خیلی مهم است و حتی رادیو های خارجی  روی این موضوع که ایشان در خانه یک مسیحی کیک خوردند، تمرکز کرده بودند.

حضور رهبر انقلاب در خانه شهدای ادیان توحیدی، مایه افتخار است

وایلت گبرگیزیان، آشوری: بازتاب این که رهبر یک مملکت بزرگی مثل ایران با آن عظمت به خانه خیلی کوچک یک خانواده شهید آشوری می روند و با آ ن ها دیدار می کنند، در دنیا خیلی عظیم است. فقط این را می توانم بگویم که واقعا مایه افتخار است.

کتاب مسیح در شب قدر را بخوانید/ روایتی از حضور آیت الله خامنه ای در منزل شهید مسیحی در سال 66

پیتر لازار، آشوری: این سعادت نصیب خانواده ما شده است که حضرت آقا سال 66 منزل ما تشریف بیاورند. آن سال مادر من شیرینی پخته بود. ما نمی دانستیم که ایشان تشریف می آورند گفتند قرار است یک نفر بیاید با شما مصاحبه کند. گفتیم که این یک نفر بالاخره اسم دارد؛ شما اسم ایشان را به ما بفرمایید تا ببینیم با چه کسی قرار است صحبت کنیم. گفتند اجازه بدهید ما عصر خدمت شما می گوییم. گفتم شما صبح آمدید می خواهید عصر به ما بگویید چه کسی می خواهد بیاید؟ گفتند این جوری بهتر است، گفتیم قبول است. عصر که شد دو نفر از آقایان با عکس امام خمینی(ره) و گل تشریف آوردند و گفتند که قرار است یکی از شخصیت های مملکتی خدمت شما بیایند. ما نشسته بودیم و حدودا 5 دقیقه مانده بود که حضرت آقا بیایند، به ما گفتند که آقای خامنه ای می آیند. پدرم گفتند چه کسی می خواهد بیاید؟ گفتند آقای خامنه ای. ما آمادگی  نداشتیم که  از قبل بدانیم چه کار باید بکنیم. وقتی  تشریف آوردند برای آقا چایی بردیم و یک کیک معمولی که مادر من پخته بود را برش دادیم و از محافظ ها پرسیدیم که شیرینی را می توانیم برای آقا تعارف کنیم؟ و به آن ها گفتیم شیرینی خانگی است و از بیرون نگرفتیم. آن ها به هم دیگر گفتند و ما دیدم که یک سوال کردیم و همین جوری دارد این سوال می چرخد. خود ایشان واقعا نکته بین و خیلی دقیق هستند و متوجه شدند که از اهالی خانه کسی دارد سوالی می کند و آن ها به همدیگر اعلام می کنند که چه بگویند؟ آقا پرسیدند و گفتند موضوع چیست؟ به ایشان گفتند و آقا گفتند که بیارید. ما منتظر بودیم که اول محافظ ها از کیک بخورند ولی دیدم که اول آقا میل کردند بعد هم محافظ ها خوردند. ما گفتیم که این کار باید برعکس باشد و  اول محافظ ها بخورند  و بعد تایید کنند تا آن شخصیت میل کند. این موضوع خیلی خاطره خوبی برای ما بود. موقعی که ایشان داشتند از منزل می رفتند وقتی من در را برایشان باز کردم،  به پشتم زدند و گفتند که پهلوان شما چه کار می کنی؟ گفتم من درس می خوانم، گفتند ورزش هم می کنی؟ گفتم بله. گفتند موفق باشی و تشریف بردند. این  یک خاطره خوبی بود که همیشه در یادمان می ماند. کتاب «مسیح در شب قدر»  که درمورد این دیدارها منتشر شده است،  خیلی عالی است  و همه می توانند از کتابفروشی های خیابان انقلاب تهیه کنند. جمله آخر من  اینکه قهرمان همیشه قهرمان است اگرچه چهره در نقاب خاک دارد.

شخصیت متواضع رهبر انقلاب بسیار قابل توجه است

رستم خرم دین، زرتشتی: تنها چیزی که می توانم بگویم، خاکی بودن رهبر عزیزمان است که هیچ موقع نمی گوید من رهبرم یا بقیه پایین تر هستند. این که ایشان با  خیال راحت به خانه های اقلیت ها بروند، باعث سربلندی ماست.

تسلی خاطر مادر شهید ارمنی بعد از حضور رهبر انقلاب در منزل شهید

آرمان بندری، ارمنی: من یک ماه بعد از اسارت فهمیدم که برادر خانمم وای گسائیان جزو شهدای جنگ است، البته آن موقع افتخار دامادی آن خانواده را نداشتم. مدتی بعد که  ازدواج کردم متوجه شدم ایشان در سه ماه اضافه خدمت شهید می شوند؛ آن قدر دوستان مسلمان او را دوست داشتند که نمی گذارند بدن ایشان مابین نیروها بماند و به عقب می آورند ولی در زمانی که ایشان را می رسانند، بر اثر خونریزی شهید می شود. این شهید پسر ارشد خانواده و فردی دوست داشتنی و با مرام، انسان دوست و خانواده دوست و واقعا فرد خوبی در جامعه بوده است.  بعد ها که من با مادر خانمم صحبت می کردم ایشان تعریف کرد که  رهبر انقلاب در سال 67 به خانه آن ها می آید. ایشان می گفت که تا آن موقع خیلی عذاب وجدان داشتم و   خیلی ناراحت بودم ولی از روزی که رهبر به خانه ما آمد و رفت؛ یک تسلی خاطری برایم به وجود آمد و احساس کردم خون پسرم به ناحق ریخته نشده و در جهت هدفی بوده  و خون او در تصادف و قاچاق و خطاکاری نبوده و  اگر خونی هم ریخته شده در راه اعتلا و بازسازی وطن بوده است.


انتهای پیام//
کد خبرنگار : 1911

           


دیدگاه
لطفا دیدگاه خود را با حروف فارسی بنویسید
"بسیج پرس" مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبین است.
"بسیج پرس" از انتشار دیدگاه هایی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی احترامی به اشخاص قومیت ها عقاید دیگران موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه های دین مبین اسلام باشد معذور است.
دیدگاه ها پس از تائید مدیر بخش مربوطه منتشر می شود.



اخبار مرتبط
1394/11/11 - 12:33
no
0
yes
1
فرامرز توكلي
اين آقاي بندري همكلاسي بنده در دانشگاه بود، حرفهایش را با خاطراتش در دانشگاه مقايسه كردم برام جالب بود.
من خودم جانباز بسيجي دفاع مقدسم، خيلي دوست داشتم مي تونستم ايشون را ببينم.

Reply



چند رسانه ای

آخرین اخبار
پربازدیدترین
اخبار رده ها

خبرگزاری سپاه محمد رسول الله (ص) تهران بزرگ - بسیج پرس