خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها، عصمت اسماعیلی؛ «هشت سال دفاع مقدس ما صرفاً یک امتداد زمانی و فقط یک برهه زمانی نیست؛ بلکه گنجینه عظیمی است که تا مدت‌های طولانی ملت ما می‌تواند از آن استفاده کند، آن را استخراج کند و مصرف کند و سرمایه گذاری نماید.» (حضرت امام خامنه‌ای)

دوران ۸ ساله دفاع مقدس یادآور ایثار، فداکاری، رشادت، جوانمردی، جهاد و شهادت ملت سرافرازی است که با تکیه بر قدرت الهی آن دوران نورانی را خلق کرده و شگفتی ساز تاریخ شدند.

یاد و خاطره دلاوری، ایثارگری، رشادت، از خودگذشتگی، آرمان خواهی، ایستادگی، پایداری، پایمردی و مقاومت رزمندگان هشت سال دفاع مقدس به عنوان لوح افتخار ملت ایران تا ابد خواهد درخشید.

امروز دشمنان علاوه بر توطئه‌های گسترده بر علیه نظام مقدس اسلامی، در جریان تحریف واقعیات تاریخ انقلاب اسلامی، از طریق طرح سوالات، شبهات و ابهامات، برای تحریف قصه جنگ هم تلاش گسترده‌ای را در دستور کار خود قرار داده‌اند.

هفته دفاع مقدس امسال که مقارن با چهل سالگی دفاع شرافتمندانه و سر افرازانه ملت غیور ایران اسلامی است، فرصتی برای باز خوانی قصه جنگی تحمیلی و نابرابر برای نسل جوان و بهره گیری از درس‌ها و عبرت‌های آن دوران برای عبور از شرایط دشوار کنونی و ناکام گذاشتن توطئه‌های دشمنان است.

شهامت و رشادت‌های شیر مردان دفاع مقدس ویاران و اصحاب خمینی کبیر (ره) در تاریخ انقلاب به گونه‌ای بود که حسرت مصاحبه در تهران تا ابد بر دل صدام حسین به یادگار ماند و صدام که مصاحبه خود را در آغاز جنگ نیمه کاره رها کرد و مدعی بود که ادامه آن را در تهران ادامه خواهد داد این آرزو یعنی ورود به تهران را به گور برد.

روایت این دفاع «مقدس» را از زبان رزمندگان، ایثارگران، یادگاران و راویان راست قامت آن دوران باید شنید و این روایات را باید در تاریخ این سرزمین برای آیندگان ثبت کرد تا همگان بدانند در برهه‌ای از تاریخ ملتی سلحشور با دست خالی ولی با قدرت ایمان در برابر تمام ابرقدرت‌ها و زورگویان عالم ایستاد و سر تسلیم فرود نیاورد و توانست آنها را با همه قدرت پوشالی شأن به زانو درآورد.

به همین مناسبت در چهلمین بزرگداشت حماسه بزرگ ملت غیور ایران اسلامی، پای صحبت یکی از یادگاران سرافراز آن دوران از شهرستان گناوه نشستیم تا از آن روزهای جنگ و اسارت خاطرات خود را بازگو کند.

غلامشاه جمیله‌ای از آزادگان و جانباز سر افزار ۸ سال دفاع مقدس شهرستان گناوه است که خاطرات خود را از دوران دفاع مقدس و در اسارت نیروهای بعثی بیان می‌کند. وی در جزیره مجنون به اسارت نیروهای بعثی درآمد و محل اسارت وی کمپ ۱۳ رومادیه عراق بوده است.

خاطره‌ای از سردار شهید مجید شریعتی

آذر ماه سال ۱۳۶۵ بود و بلندگوهای واحد تبلیغات بسیج سپاه پاسداران شهرستان گناوه دائماً سرودها و آهنگ‌های حماسی پخش می‌کرد و از جوانان و مردم غیور گناوه جهت ثبت نام در کاروان سراسری ۱۰۰ هزار نفری سپاهیان محمد (ص) جهت اعزام به جبهه‌ها دعوت می‌کرد.

فرماندهان همه پایگاه‌های مقاومت بسیج مساجد گناوه که معمولاً در اعزام نیرو و سایر فعالیت‌ها باهم رقابت داشتند نیروهای خود را جهت نام نویسی و اعزام به جبهه تشویق و ترغیب می‌کردند.

آن زمان «سردار شهید مجید شریعتی» در آخرین مسئولیت خود را در پایگاه‌های مقاومت مساجد شهرستان گناوه عنوان فرماندهی پایگاه مقاومت بسیج مسجد حضرت زینب (س) و گروه مقاومت مسجد امام محمد باقر (ع) که زیر مجموعه پایگاه ما بود را برعهده داشت.

سردار شریعتی چون خیلی محبوب و با بچه‌ها صمیمی بود در قلب بچه‌های پایگاه نفوذ کرده و قرار بود خودش هم همراه کاروان به جبهه اعزام شوند به همین خاطر جمع کثیری از بچه‌های پایگاه از جمله: بنده، اسماعیل سراجی، رضا فتحی، مرتضی زمانی، عزت الله ابراهیمی، رضا تنگسیری و تعدادی دیگر از دوستان که ذکر نامشان در این مجال نمی گنجد جهت اعزام به جبهه در کاروان سپاهیان محمد (ص) نام نویسی کردیم.

من آن زمان دانش آموز سال اول دبیرستان و اعزام مجددی بودم و می‌خواستم بدون اجازه خانواده برای بار دوم اعزام شوم ولی نمی دانم برادرم از کجا شنیده بود که برای اعزام ثبت نام کرده‌ام.

تصویری از نیروهای گردان امام حسن قبل از اعزام به جزیره مجنون در خرداد ماه سال ۱۳۶۷
ایستاده از راست: نفر دوم آزاده غلامشاه جمیله ای، نفر سوم شیخ محمود ابراهیمی، نفر چهارم غلامحسین ابراهیمی، نفر پنجم بهروز بهروزی، نفر ششم خلیل رنجبر، نفر هفتم محمدی.
نشسته از راست: نفر دوم یعقوب منصوری، نفر سوم محمد خسروی، نفر چهارم که اسلحه کلاش دردست دارد شهید سیدیوسف موسوی، همگی از رزمندگان گناوه ای

سردار شریعتی دو شب قبل از اعزام وقتی توی پایگاه حضرت زینب (س) نشسته بودیم چون اهل ورزش بویژه فوتبال بود پیشنهاد داد تا فردا عصر یه مسابقه فوتبال با یکی از پایگاه‌های مقاومت برگزار کنیم که همان شب مورد استقبال و موافقت بچه‌ها قرار گرفت و همان شب برای مسابقه فوتبال از پایگاه مقاومت مسجد ولی عصر (عج) و مسجد صاحب الزمان (عج) دعوت شد که فکر کنم پایگاه مسجد ولی عصر (عج) دعوت را پذیرفتند.

فردای آن شب من بخاطر اینکه والدینم مخالف اعزامم به جبهه در آن زمان به بهانه مدرسه و سرماخوردگی نسبتاً شدیدی که داشتم بودند، مجبور شده بودم بخاطر اینکه مانع ام نشوند با خانواده سر قهر بگیرم تا شاید نتوانند مانع ام شوند و چون به فرمانده شریعتی قول داده بودم و با هم پایگاهی هایم عهد بسته بودیم همه هنگام اعزام باشیم و هیچ بهانه‌ای برای عدم اعزام نداشته باشیم سعی داشتم به هر شکلی شده در آن اعزام باشم اما نزد برادرم ثبت نامم را تکذیب می‌کردم.

خلاصه عصر روز قبل از اعزام سپاهیان محمد (ص) مورخ ۱۳۶۵/۹/۱۱ قرار بود مسابقه فوتبال در زمین خاکی فوتبال قبله امامزاده سلیمان ابن علی (ع) گناوه واقع در جنوب انبار فعلی اداره برق کنار تل چیتی برگزار شود.

پدرم و برادرم خیلی مواظب من بودند که دوستان هم پایگاهی تا زمان اعزام نتوانند با من ارتباطی داشته باشند به همین خاطر هرکسی درب حیاط را میزد برادرم سریع و قبل از همه می‌رفت جلو درب و اگه کسی از دوستان من بود می‌گفت فلانی نیستش.

از طرفی پدرم که معمولاً هر روز می‌رفت بیرون از خانه آن روز صبح و عصر همه در خانه مانده بود و مواظب من بود تا دوستانم نتوانند با من ارتباطی داشته باشند. در این هنگام بود که صدای موتورسیکلت ۱۲۵ هوندا درب منزل ما خاموش شد و طولی نکشید که درب حیاط مان با کلیدی کوبیده شد برادرم بلافاصله رفت درب حیاط و شنیدم که داشت می‌گفت: نه غلامشاه نیستش، نمی‌دانم کجا رفته.

به محض اینکه من متوجه صدای فرمانده مجید شریعتی شدم درحالیکه دلم نزد بچه‌ها و مسابقه فوتبال بود سریع دویدم درب منزل و رفتم توی کوچه تا مجید سمت شمال درب حیاط رو به جنوب روی موتور سیکلت هوندای سی‌جی نقره‌ای رنگ پایگاه‌مان نشسته، به محض دیدن من لبخندی زد و پس از سلام و احوالپرسی گفت: زودی آماده کن تا برویم که بچه‌ها منتظرند، من سریع برگشتم توی منزل و آماده کردم و در حالی که برادرم داشت به پدرم که من باهاش قهر مصلحتی گرفته بودم می‌گفت: دیدی گفتم میره آخرش هم رفت که بره.

خلاصه من پشت سر فرمانده شریعتی با وجودی که قدری کسالت داشتم سوار شدم و در آن هوای ابری درحالیکه باد نسبتاً ملایمی از جهت جنوب غربی می‌وزید از مسیر خیابان جمهوری اسلامی به سوی زمین فوتبال حرکت کردیم، توی مسیر شهید شریعتی حرفی زد که نشان از آگاهی از شهادتش داشت و تابه حال هر وقت می‌روم سر مزارش آن لحظه در خاطرم زنده می‌شود «مجید گفت: غلامشاه تا بریم این آخرین فوتبال مون را هم توی گناوه بازی کنیم و بریم…» باور کنید روح شهدا از آینده خودشان کاملاً آگاه بودند و سردار شهید شریعتی دقیقاً خودش می‌دانست که این آخرین فوتبالش در زمین‌های خاکی گناوه خواهد بود.

در مسیر تأکید زیاد برای آمدنم به جبهه داشت چون بهش گفته بودم خانواده سخت مخالف اعزامم توی این مرحله هستند. خلاصه آخرین فوتبال را با سردار شهید مجید شریعتی بازی کردیم و هم قول شدیم که فردا اول صبحی همه درب سپاه پاسداران باشیم.

اسارت؛ جبهه‌ای دیگر

آتش بس مورخ ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ همچنان برقرار بود و دو کشور ایران و عراق در اولویت قرار دادن برخی بندهای قرار داد ۵۹۸ اختلاف نظر داشتن و همین باعث شده بود تا بند تبادل اسرا اجرایی نشود البته دو کشور بخاطر نشان دادن حسن نیتشان در خصوص صلح و تبادل اسرا هر از گاهی تعدادی اسیر مسن و معلول را یک جانبه آزاد می‌کردند، ولی بند تبادل اسرا همچنان معلق و بلاتکلیف باقی مانده بود.

ابتدای پاییز سال ۱۳۶۸ بود و اسرای کمپ ۱۳ رومادیه طبق معمول همه روزه حدود ساعت ۱۱ ظهر در آزاد باش بودند. گروهی مشغول استحمام و گروهی قدم زدن در محوطه و بعضی‌ها هم شستشوی لباس و غیره بودند. در این حین خودرویی جلوی ساختمان فرماندهی کمپ پشت دیوار سیم خارداری اردوگاه توقف کرد و بلافاصله سوت داخل باش در وقت آزاد باش کشیده شد.

چون داخل باش در وقت قانونی (ساعت ۱۳) نبود خیلی‌ها امورات جاری شأن را به ناچار نیمه تمام رها کرده و از ترس کتک کاری و کابل خوردن سریعاً به آسایشگاه‌ها رفتند.

سربازهای عراقی هر بند آمارگیری کردند و درهای آسایشگاه‌ها را قفل کردند و پشت درهای بسته طولی نکشید که از راه پنجره خبر از طریق آسایشگاه بغلی به آسایشگاه ما رسید که خودروی توقف کرده جلوی فرماندهی اردوگاه یکی از سرکردگان سازمان منافقین بنام ابریشمچی و همراهانش بوده و بخاطر جذب و بردن پناهندگان به کمپ ۱۳ آمده است. این خبر سریعاً از آسایشگاه ما به آسایشگاه بعدی و بعدی به نفر بعد انتقالش داد.

آسایشگاه ما در طبقه دوم بود و ما به راحتی پشت سیم خاردار و اتاق فرماندهی را می‌دیدیم، پس از دقایقی فرد سرکرده منافقین به همراه چند نفر دیگر و شخص سرگرد عراقی فرمانده اردوگاه از ساختمان فرماندهی خارج و به سمت دژبانی اول کمپ جهت ورود به اردوگاه حرکت کردند.

نفرت و انزجار اسرا نسبت به منافقین آنقدر شدید بود که فرصت ورود به منافقین داده نشد و همه اسرای بند ۲ اسرای بسیج و سپاه یک صدا و هماهنگ با تمام وجود شروع به شعار مرگ بر رجوی، مرگ بر منافق و مرگ بر صدام کردیم. سربازان عراقی وحشت زده عقب کشیده و کنار سیم خاردار ایستاده بودند و بخاطر اینکه بچه‌ها را از جلوی پنجره‌ها عقب بزنند شروع به پرتاب سنگ به طرف پنجره‌ها کردند، اکثر شیشه‌های پنجره‌های آسایشگاه‌ها با سنگ پرانی سربازان عراقی شکست و فرو ریخت.

صدای شعار دادنمان آنقدر بلند و هماهنگ بود که بی شک شهر رومادیه و سایر اردوگاه‌های رومادیه که هم‌جوار کمپ ما بودند هم شنیده شده بود.

فرماندهی که از حرکت و عکس العمل اسرا سر در گم شده بود دستور داد بلندگوی اردوگاه را روشن کنند ولی خوشبختانه صدای بلندگو در برابر صدای شعار بچه‌ها شنیده نمی‌شد.

فرماندهی با عجله و شتابان به سربازش با اشاره دست می‌گفت: «بیشتر بهش ولوم بده و تا آخر صداش را باز کن» ولی هر کاری می‌کردند برایشان کار ساز نبود و اردوگاه از غرش صدای شیران در بند به خود می‌لرزید و وحشت عجیبی سر تا پای فرمانده، منافقین و سربازان بزدل حزب بعث را فرا گرفته بود.

فرمانده و منافقین پشت سیم خاردار مات و مبهوت مانده بودند و سربازان عراقی همچنان از دور به سنگ پرانی مشغول بودند و شیشه سالم برای پنجره‌ها باقی نگذاشته بودند.

کمتر از نیم ساعتی طول کشید که فرماندهی از منافقین خواست سریعاً محل اردوگاه را ترک کنند و منافقین با عجله و خواری سوار بر خودرو شأن شدند و با شتاب اردوگاه را ترک کردند.

پس از فرار منافقین شعار دادن آرام تر و متوقف شد صدای اکثر بچه‌ها گرفته بود، اسرا همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و خسته نباشید و تبریک به هم می‌گفتند، البته همه در انتظار کتک کاری مفصل و تنبیه شدید بودیم، بچه‌ها پشت درهای بسته شیشه‌های شکسته و ریخته شده توی اتاق‌ها را جمع و جور کردند. آن روز خبری از ناهار نبود. متأسفانه آب کافی هم در اتاق‌ها نبود چون هر روز مسئولین آب اتاق اواخر وقت آزاد باش و پس از گرفتن غذا سطل‌های ذخیره آب را پرمی کردند، موجودی آب اتاق ما یک سطل ۲۰ لیتری برای ۸۲ نفر بود، غروب فرا رسید از شام هم خبری نبود، نه آب و نه غذا، درب آسایشگاه‌ها همچنان به رویمان قفل بود.

وقت آمار شبانه که تابستان‌ها ساعت هفت غروب و زمستان‌ها ساعت پنج غروب گرفته می‌شد فرا رسید صدای کابل که بر کمر اسرا فرود می‌آمد از آسایشگاه یک به راحتی شنیده می‌شد، هر اتاق حدود نیم ساعتی زیر شکنجه و کتک کاری بود. صدای کتک کاری بچه‌ها لحظه به لحظه و آسایشگاه به آسایشگاه نزدیک تر می‌شد و شکنجه دوستان و هم رزمانمان روح و روانمان را می‌خراشید و آزارمان می‌داد، اگر چه کابل، کتک و توهین نیمی از زندگی ما شده بود.

بچه‌ها هرکس پیراهن اضافی داشت زیر لباس فرمش می‌پوشید تا کابل کمتر کمرش را بسوزاند. خلاصه نوبت آسایشگاه ما شد پس از آمار گفتند سراهایتان را بالا بگیرید، وقتی سرمان را بالا گرفتیم فرمانده عراقی با حدود ۵۰ سرباز کابل به دست که آستین‌ها را تا بن بغل بالا کشیده بودند در اطرافمان دیدیم.

فرمانده عراقی از ارشد آسایشگاه که یکی از پرسنل رسمی سپاه خوزستان بنام حاج حسین اسکندری و منتخب خودمان بود خواست به اسرا بگوید همه باید شعار بدهند و توهین به امام راحل کنند، گر چه امام (ره) آن زمان در قید حیات نبودند ولی حتی یک نفر حاضر نشد بگوید مرگ بر ….

فرمانده عراقی وقتی سکوت اسرا را دید دستور کتک کاری را صادر کرد و به محض صدور فرمان شکنجه و کتک بارانی از کابل و لگد بر سرو رویمان و بخصوص پشت کمرمان شروع به فرود آمدن کرد و ضرب و شتم آنچنان وسیع بود که هیچ جایی از بدنمان از کتک بی نصیب نماند.

حدود ۱۰ دقیقه‌ای به شدت کتک کاری شدیم، سپس فرمانده دستور توقف داد و دوباره از ارشد خواست که از بچه‌ها بخواهد شعار بر علیه رهبر فقیدمان بدهیم، دوباره هر چه تأکید و تهدید کرد بی نتیجه ماند، باز هم فرمان کتک داد و یک بار دیگر به شدت کتک کاری شدیم که اکثراً بچه‌ها خونی و سرو صورت‌ها کبود و باد کرده بود.

آن روز به غیر از کابل و کتک فراوان ضربه محکمی به فک پایینم خورد و چون دندان‌هایم درگیر بودن بر اثر ضربه لگد سرباز عراقی فک پایینم حرکت کرد و نوک سه دندان از فک بالاییم شکست و تا مدت‌ها حس سوزش و ناخوشایند و درد شدید را در دندان‌ها و فکم حس می‌کردم.

خلاصه این بهانه دشمن و کتک کاری در سه نوبت و به مدت نیم ساعتی ادامه پیدا کرد و در پایان نوبت سوم کتک کاری، فرمانده عراقی سر افکنده اتاق را ترک و در پی آن سربازان سنگدل و جانی او خسته و نفس زنان دنبالش از آسایشگاه خارج و درب را قفل کردند.

پس از این‌همه شکنجه و کتک کاری همه بچه‌ها از اینکه تسلیم خواسته عراقی‌ها نشده بودند با بدنی کبود و باد کرده بهم روحیه می‌دادند و از اینکه مقابل دشمن سربلند بودند به هم خسته نباشید می‌گفتند و برای همدیگر از خداوند طلب اجر می‌کردند.

تنبیه عراقی‌ها همین جا منتهی نشد و تا سه روز متوالی ادامه داشت و به مدت سه روز در آسایشگاه‌ها زندانی بودیم آن‌هم آسایشگاهی که در آن نه شیر آبی وجود داشت و نه غذایی و نه سرویس بهداشتی، تنها چند حلب خالی روغن جهت دستشویی افرادی که مشکل پروستات داشتند.

در طول سه شبانه روز از غذا هیچ خبری نبود ولی هر روز ظهر یک سطل ۲۰ لیتری آب به هر آسایشگاه ۸۲ نفره برای مدت ۲۴ ساعت می‌دادند که وقتی عطش بچه‌ها به اوجش می‌رسید توسط ارشد توزیع می‌شد و تقریباً یک دهم لیوان آب به هر نفر در هر نوبت می‌رسید.

دشمن می‌خواست با این تنبیه‌ها بچه‌ها را از شعار دادنشان پشیمان کند ولی خوشبختانه روحیه و انگیزه بچه‌ها آنقدر بالا بود که نه تنها پشیمان نشده بودند حتی مصمم‌تر از قبل هم شده بودند.

این وضع تا سه روز متوالی ادامه داشت و در روز چهارم در را برویمان باز کردند و روند اسارتمان به حالت قبلش بازگشت، اما دشمن به عمد از تعویض شیشه‌های شکسته پنجره‌ها خود داری کرد و زمستان سردی را با نبود لباس گرم و پتو به اندازهٔ نیازمان با پنجره‌های بدون شیشه سپری کردیم.

تصاویری از آزاده غلامشاه جمیله ای خط مقدم اروند رود جزیره مینو – منطقه عملیاتی کربلای ۴ تابستان ۱۳۶۵ لشکر ۲۳ المهدی (عج)

سمت راست آزاده غلامشاه جمیله ایو سمت چپ غلامحسین رضایی تابستان ۱۳۶۵ خرمشهر خط مقدم اروندرود گردان فاطمه زهرا (س) از لشکر ۳۳ المهدی (عج)

تصویری از نیروهای گردان امام حسن (ع) قبل از اعزام به جزیره مجنون خرداد ماه ۱۳۶۷- نشسته از راست: نفر اول شهید سید یوسف موسوی، نفر سوم آزاده غلامشاه جمیله ای

تصویری از نیروهای گردان امام حسن (ع) قبل از اعزام به جزیره مجنون-از چپ: آزاده غلامشاه جمیله ای، شهید سید یوسف موسوی، بهروز بهروزی خرداد ۱۳۶۷

دو تصویر از آزاده غلامشاه جمیله ای تابستان ۱۳۶۵ خط مقدم اروند-جزیره مینو، چند ماه قبل از عملیات کربلای ۴ لشکر ۳۳ المهدی (عج) استان فارس



منبع:مهر